الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

103

الغدير ( فارسى )

بنابراين ، بايد دست از ما بردارد . ديگر على پسرش را نزد او نفرستاد . همچنين گفته‌اند عثمان پس از نماز عصر به خانهء على كه بيمار بود ، به عيادت رفت و مروان همراهش بود . ديد با او سرسنگين است . به على گفت : به خدا قسم ، اگر اين وضع را در تو نمىديدم ، آنچه را اكنون مىخواهيم به زبان آورم ، به زبان نمىآوردم . اين را كه به خدا نمىدانم كدام روز تو در نظرم خوشايندتر يا ناراحت كننده‌تر است . روز زندگىات يا روز مرگت ؟ به خدا قسم ، اگر زنده بمانى ، هيچ مخالف و سرزنشگرى را نمىبينم كه ترا پناهگاه خويش نساخته و ترا مددكار خويش ننموده باشد و اگر بميرى ، سوگوار خواهم شد . بهرهء من از تو مثل بهره‌اى است كه پدرى مشفق و دلسوز از پسر عاق شده‌اش دارد كه تا زنده است ، او را ناراحت مىكند و اگر بميرد ، غمناكش مىسازد . كاش تو وضعت را با ما روشن مىكردى تا تكليف خودمان را مىدانستيم ، يا دوست مسالمت‌جو و همزيست مىبودى يا دشمن بدخواه . مرا وسط آسمان و زمين معلق نگاه ندار كه نه بتوانم بالا بروم و نه پايين بيايم . به خدا اگر ترا بكشم ، كسى كه بهتر از تو باشد و بتواند جاى ترا بگيرد ، نخواهم يافت و هرگاه تو مرا بكشى ، كسى بهتر از من نخواهى يافت كه جاى مرا در رابطه با تو بگيرد ، و دوست نمىدارم كه پس از مرگ تو زندگى كنم . در اين وقت مروان گفت : آرى ، به خدا همين طور است ، و ديگر اينكه قدرت و حكومت را كه در چنگ ماست ، به دست نخواهد آورد مگر اينكه نيزه‌هاى ما را بشكند و شمشيرهاى ما را قطعه قطعه سازد كه ديگر پس از چنين كارى ، چه زندگى خوشى وجود خواهد داشت ؟ عثمان به سينهء مروان زده گفت : ترا چه كه وارد صحبت ما مىشوى ؟ على گفت : من به خدا قسم ، چنان مشغولم كه به جواب شما نمىتوانم پرداخت ، ولى در جوابتان سخنى را مىگويم كه پدر يوسف گفت : « 1 » اكنون بايد به نيكويى صبر كرد و براى رد آنچه مىگوييد ، فقط از خدا كمك طلبيد . « 2 » 8 - 1 - در نامه‌اى به معاويه مىنويسد : در نامه‌ات سخن از اين گفته‌اى كه من از بيعت با خلفا خوددارى كرده و به آنان حسد برده و تجاوز مسلحانه كرده‌ام . دربارهء تجاوز

--> ( 1 ) . يوسف 12 / 18 . ( 2 ) . العقد الفريد : 2 / 274 ؛ الامامة و السياسة : 1 / 30 .